close
چت روم

داستان های آموزنده و فسلفی بهمن ۹۱


موضوعات موضوعات

مطــالــــب طـنز

طنـــــز دختــــرا

پـَـ نـَـ پـَـ

ترول

تفريح و سرگرمی

تصاویر طنز

جک

جالب انگیزناک ها

بیـــــــا تو خنده های من

مد و مدل ها

مطالب گوناگون

اس ام اس

گالری عکس

تریپ لاو و عشقولانه

فناوری و ویندوز

پزشکی و سلامت

سخن بزرگان

داستان کوتاه

کتاب موبایل

قالب ها

دنیای فیلم های من

اکشن

تخیلی

ترسناک

طنز

سریال ایرانی

سریال خارجی

عاشقانه

غم انگیز

راز آلود

کارتون و انیمیشن

اجتماعی و خانوادگی

تئاتر

سیاسی

تاریخی

قدیمی

سرگرمی

مالتی مدیا

کلیپ صوتی

کلیپ تصویری


آرشيو آرشيو

دوشنبه 10 آبان 1395

يکشنبه 09 آبان 1395

سه شنبه 04 آبان 1395

چهارشنبه 24 شهريور 1395

يکشنبه 23 خرداد 1395

پنجشنبه 20 خرداد 1395

سه شنبه 11 خرداد 1395

سه شنبه 22 دی 1394

دوشنبه 21 دی 1394

يکشنبه 20 دی 1394

شنبه 19 دی 1394

پنجشنبه 17 دی 1394

چهارشنبه 16 دی 1394

يکشنبه 31 شهريور 1392

جمعه 29 شهريور 1392

چهارشنبه 27 شهريور 1392

سه شنبه 26 شهريور 1392

دوشنبه 25 شهريور 1392

يکشنبه 24 شهريور 1392

شنبه 23 شهريور 1392

جمعه 22 شهريور 1392

پنجشنبه 21 شهريور 1392

سه شنبه 19 شهريور 1392

دوشنبه 18 شهريور 1392

يکشنبه 17 شهريور 1392

جمعه 15 شهريور 1392

پنجشنبه 14 شهريور 1392

چهارشنبه 13 شهريور 1392

سه شنبه 12 شهريور 1392

دوشنبه 11 شهريور 1392

يکشنبه 10 شهريور 1392

شنبه 09 شهريور 1392


جستجوگر پيشرفته سايت





داستان های آموزنده و فسلفی بهمن ۹۱


مجموعه ای از بهترین داستان های آموزنده و فسلفی بهمن ۹۱


مجموعه ای از بهترین داستان های آموزنده و فسلفی بهمن ۹۱
هر چه خدا بخواهد
سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی می کرد که وزیری داشت.
وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست.
روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما در حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ میدهد در جهت خیر و صلاح شماست !
پادشاه از این سخن وزیر برآشفت و از رفتار او در برابر این اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زندانی کردن وزیر را داد…
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش برای شکار به نزدیکی جنگلی رفتند. پادشاه در حالی که مشغول اسب سواری بود راه را گم کرد و وارد جنگل انبوهی شد و از ملازمان خود دور افتاد، در حالی که پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سکونت قبیلهای رسید که مردم آن در حال تدارک مراسم قربانی برای خدایانشان بودند، زمانی که مردم پادشاه خوش سیما را دیدند خوشحال شدند زیرا تصور کردند وی بهترین قربانی برای تقدیم به خدای آنهاست…
آنها پادشاه را در برابر تندیس الهه خود بستند تا وی را بکشند، اما ناگهان یکی از مردان قبیله فریاد کشید: چگونه می توانید این مرد را برای قربانی کردن انتخاب کنید در حالی که وی بدنی ناقص دارد، به انگشت او نگاه کنید !!! به همین دلیل وی را قربانی نکردند و آزاد شد.
پادشاه که به قصر رسید وزیر را فراخواند و گفت: اکنون فهمیدم منظور تو از اینکه می گفتی هر چه رخ می دهد به صلاح شماست چه بوده زیرا بریده شدن انگشتم موجب شد زندگی ام نجات یابد اما در مورد تو چی؟ تو به زندان افتادی این امر چه خیر و صلاحی برای تو داشت؟!
وزیر پاسخ داد: پادشاه عزیز مگر نمی بینید، اگر من به زندان نمی افتادم مانند همیشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زمانی که شما را قربانی نکردند مردم قبیله مرا برای قربانی کردن انتخاب می کردند، بنابراین می بینید که حبس شدن نیز برای من مفید بود!
کلوچه
زن جوانی بسته‌ای کلوچه و کتابی خرید و روی نیمکتی در قسمت ویژه فرودگاه نشست که استراحت و مطالعه کند تا نوبت پروازش برسد .
در کنار او مردی نیز نشسته بود که مشغول خواندن مجله بود.
وقتی او اولین کلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یک کلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به زن دست داد، اما هیچ نگفت فقط با خود فکر کرد: عجب رویی داره!
هر بار که او کلوچه‌ای برداشت مرد نیز کلوچه ای برمیداشت. این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما از خود واکنشی نشان نداد.
وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد: “حالا این مردک چه خواهد کرد؟”
مرد آخرین کلوچه را نصف کرد و نصف آن را برای او گذاشت!…
زن دیگر نتوانست تحمل کند، کیف و کتابش را برداشت و با عصبانیت به سمت سالن رفت.
وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت، در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد، که در نهایت تعجب دید بسته کلوچه‌اش، دست نخورده مانده .
تازه یادش آمد که اصلا بسته کلوچه‌اش را از کیفش درنیاورده بود
مسعود و خانم ویکی
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki ‎ زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.
او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : ” من میدانم که شما چه فکری می کنید ، اما من به شما اطمینان می دهم که من و Vikki فقط هم اتاقی هستیم‎ . ”
حدود یک هفته بعد ‎ ، Vikki پیش مسعود آمد و گفت : ” از وقتی که مادرت از اینجا رفته ، قندان نقره ای من گم شده ، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد ؟‎
خب، من شک دارم ، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد‎.” او در ایمیل خود نوشت‎ : مادر عزیزم، من نمی گم که شما قندان را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید . اما در هر صورت واقعیت این است که قندان از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده‎ . ” با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود‎ : پسر عزیزم، من نمی گم تو با Vikki رابطه داری ! ، و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری . اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید ، حتما تا الان قندان را پیدا کرده بود‎. با عشق ، مامان
بهشت و جهنم
روزى یک مرد روحانى با خداوند مکالمه‌اى داشت: «خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلى هستند؟»
خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکى از آن‌ها را باز کرد، مرد نگاهى به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روى آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوى خوبى داشت که دهانش آب افتاد. افرادى که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنى و مریض حال بودند، به نظر قحطى زده مى‌آمدند، آن‌ها در دست خود قاشق‌هایى با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالاى بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آن‌ها به راحتى مى‌توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایى که این دسته‌ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمى‌توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانى با دیدن صحنه بدبختى و عذاب آن‌ها غمگین شد.
خداوند گفت: «تو جهنم را دیدى، حال نوبت بهشت است».
آن‌ها به سمت اتاق بعدى رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلى بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روى آن و افراد دور میز. آن‌ها مانند اتاق قبل همان قاشق‌هاى دسته بلند را داشتند، ولى به اندازه کافى قوى و چاق بوده، مى‌گفتند و مى‌خندیدند.
مرد روحانى گفت: «خداوندا نمى‌فهمم؟!»، خداوند پاسخ داد: ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، مى‌بینی؟ این‌ها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالى که آدم‌هاى طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مى‌کنند!
هنگامى که موسى فوت مى‌کرد، به شما مى‌اندیشید، هنگامى که عیسى مصلوب مى‌شد، به شما فکر مى‌کرد، هنگامى که محمد وفات مى‌یافت نیز به شما مى‌اندیشید، گواه این امر کلماتى است که آن‌ها در دم آخر بر زبان آورده‌اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآورى مى‌کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانى نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایى وارد بهشت خدا (ملکوت الهى) نخواهد شد.



برچسب ها : داستان های آموزنده و فسلفی بهمن ۹۱ داستان جالب برای کودکان داستان کوتاه داستان کوتاه آموزنده جدید داستان کوتاه برای دختر بچه داستان کوتاه مخصوص مهد داستان کوتاه مخصوص مهد کودک
ارسال شده در : یکشنبه 24 شهريور 1392 - توسط : م.ح
بازديد : 34 بار دسته بندي : بیـــــــا تو خنده های من داستان کوتاه نظر دهيد! [ ]

مرتبط باموضوع :



نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • طب سنتي

    گیفت کارت گوگل پلی

    پایان نامه کارشناسی ارشد

    خرید سرور مجازی آمریکا

    خرید فیلتر شکن

    چاپ کاتالوگ و بروشور

    خرید جم کلش رویال

    جی پی اس گارمین

    دستگاه cnc چوب

    پایان نامه علوم سیاسی

    طراحی سایت|بهینه سازی سایت|طراحی وب سایت

    صرافی ایرانی

    خرید جم کلش رویال

    خرید جم کلش

    فروشگاه اینترنتی لباس

    فروشگاه اینترنتی لباس

    کلش رویال

    طراحی سایت

    ثبت آگهی رایگان

    دانلود پروژه و پایان نامه

    دانلود آهنگ جدید

    دانلود فیلم

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    دانلود مقاله

    خريد لباس زنانه

    دانلود جدید ترین آهنگ ها

    تصفیه آب معصومی

    عکس نوشته عاشقانه

    خرید ساعت مچی

    دانلود آهنگ جدید

    فراسیون

    نرم افزار

    دانلود فیلم و موزیک ویدیوی هندی

    فروش آپارتمان

    تراکتور کمباین نیوهلند

    تشک

    خرید اینترنتی لباس زنانه

    تور لحظه آخری

    تور کیش

    دستگاه بسته بندی

    تشریفات

    دانلود آهنگ جدید

    خرید بازی

    موسسه حفاظتی

    ترخیص کالا

    نصب دوربین مداربسته

    اورانوس

    ساخت وب سایت رایگان

    فروش بک لینک

    دانلود آهنگ جدید

    دانلود آهنگ جدید

    ♥ بلاگیو ♥ Blogyyo












  • بک لينک بک لينک
    خرید گیفت کارت ارزان اسپاتیفای استیم
    خرید آنلاین گیفت کارت گوگل پلی با گیفتی دات کام
    خاک پوششی
    تور ارزان کیش لحظه آخری
    هتل های 5 ستاره کیش
    تور کیش از مشهد لحظه آخری
    تور کیش نوروز 95
    دیدنی های جزیره کیش
    بلیط کیش ارزان قیمت
    بلیط پرواز کیش
    خرید گیفت کارت آیتونز و گوگل پلی
    بزرگترین مرکز خرید و فروش گیفت کارت
    تور ارزان کیش نوروز 95